الشيخ المفيد ( مترجم : خانبلوكى )

403

الإرشاد ( فارسى )

به شكمش فرو كرد و مرد ديگرى به نام طبيان بن عماره بر آن مرد حمله كرد بينى او را بريد و همانجا او را به قتل رسانيد بعد از اين ماجرا امام مجتبى را روى تخت گذاشتند و در مدائن ، در منزل سعد بن مسعود ثقفى كه از طرف امير المؤمنين و هم از طرف امام مجتبى براى حكمرانى مدائن منصوب شده بود رفتند و در همان منزل امام مجتبى عليه السّلام زخم خود را معالجه كرد . موقعى كه اين حادثه اتفاق افتاد بزرگان قبيله‌اى كه از دين و ديانت دست برداشته بودند و حاضر نبودند حكومت الهى را قبول كنند به معاويه مخفيانه نامه نوشتند : ما همگى حاضريم از تو اطاعت كنيم و گوش بفرمان تو باشيم و معاويه را مجبور كردند كه هر چه سريعتر نزد آنان برود و ضمانت كردند كه در نزديك‌ترين فرصت با لشگرش ملاقات نمايند و ضامن اين شدند كه امام مجتبى عليه السّلام را تحت فرمان معاويه قرار دهند و يا اينكه در اولين فرصت امام را بكشند . امام مجتبى از كار زشت و بىوفائى اين عدّه از مردم باخبر شد و همان موقع نامه‌اى از طرف قيس بن سعد به امام حسن مجتبى عليه السّلام رسيد . امام وقتى مىخواست از كوفه به جنگ معاويه برود عبيد اللّه بن عباس را امير لشگر قرار داد و كار عبيد اللّه اين بود كه معاويه را از عراق دور سازد و قيس را با او فرستاد و فرمود : اگر تو در اين جنگ به حادثه‌اى دچار شدى قيس را بعد از خود امير لشگر قرار بده بالاخره نامهء قيس رسيد و امام را از اين كه معاويه در محلّى به نام حبوبيّه كه مقابل مسكن است مستقر شده و نامه‌اى براى ابن عباس نوشته و او را دعوت كرده كه نزد او رود و ضمانت كرده كه من يك ميليون درهم به تو مىدهم و به زودى نصف آن را مىفرستم و نصف ديگرش را موقع آمدن به كوفه به تو مىدهم باخبر ساخت . عبيد اللّه ابن عباس شبانه با عده‌اى از نزديكان خود به طرف لشگر معاويه رفتند فردا صبح لشگريان امام مجتبى امير لشگر خود را از دست دادند و قيس همراه آنها نماز خواند و كارهاى آنها را تحت نظر خود گرفت . امام حسن كاملا از مقاصد لشگريان و ياران خود و نيت‌هاى بد خوارج باخبر شد و فهميد منظورشان از اينكه به او بد مىگويند و او را كافر مىشمارند و خونش را حلال مىشمرند و اموالش را به غارت مىبرند چيست . و در آن موقع جز عده‌اى از ياران خوب و شيعيان او و حضرت على عليه السّلام كس ديگرى باقى نماند و آنها هم كم بودند و قدرت پايدارى در مقابل لشگر معاويه را نداشتند . معاويه به خاطر اينكه بتواند به راحتى به هدف خود برسد و مقصود خود را با كمال راحتى تعقيب نمايد نامه‌اى به امام حسن عليه السّلام نوشت و از امام تقاضاى صلح و سازش كرد . و از طرفى نامه‌هايى را كه هم فكرانش ضمانت كرده بودند كه امام را بكشند يا اينكه امام را تحت نظر معاويه قرار دهند . به امام داد . و براى بستن صلح شرطهايى را خود معاويه متعهد شد كه به آنها عمل كند و مصلحت عمومى مردم را هم در نظر بگيرد اما امام حسن عليه السّلام به شروط معاويه اطمينان نداشت چون مىدانست هر آنچه را كه معاويه گفته فقط حيله و نيرنگ است و هدف ديگرى ندارد و از طرفى امام